حسن حسن زاده آملى
273
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
هيولاى طبيعيّه با صورت طبيعيّه در واقع از يكديگر جدايند و متمايزند چنان كه مادّه صورتى را رها مىكند و با صورت ديگر همنشين مىشود و اگر نسبت صورت علميّه با عقل بالقوه مانند صورت طبيعيّه به هيولاى طبيعيّه باشد آن شقوق ثلاثهء فاسده لازم آيد ) بلكه چون صورت عقليّه در عقل بالقوه حلول كرد ذات هر دو يكى مىشود بهطورى كه قابل و مقبولى كه از يكديگر متمايز باشند نخواهد بود ، پس در اين هنگام عقل بالفعل در حقيقت همان صورت مجرّدهء معقوله است . و اين صورت چون غير خود را كه براى او باشد عقل بالفعل مىگرداند پس هرگاه خود قائم به ذات خود باشد اولى است به اينكه عقل بالفعل باشد چه اينكه اگر جزء از آتش قائم بذاته باشد اولى است به اينكه احراق كند . و بياض اگر قائم بذاته باشد اولى است به اينكه تفريق نور بصر كند . و واجب نيست كه شىء معقول را ناچار غير وى ( يعنى غير شىء معقول ) تعقّل كند زيرا كه عقل بالقوه لا محاله ذات خود را تعقّل مىكند و او است آنى كه شأن او اين است كه غير خود را تعقّل مىكند ( مقصود اين است كه مغايرت بين عاقل و معقول واجب نيست و ضرورت ندارد زيرا كه عقل بالقوه كه نفس ناطقه است و شأن او اين است كه غيرش را تعقّل كند ذات خود را تعقّل مىكند و مغايرتى در اين صورت كه ادراك عقل بالقوه ذات خود را است بين عاقل و معقول نيست ) . پس از اين سخن واضح شد كه هر ماهيّت چون از مادّه و عوارض آن مجرد باشد آن ماهيّت بذاتها معقول بالفعل است ( يعنى خودبهخود بالفعل معقول است ) و آن عقل است و در معقول بودن نياز به چيز ديگر ندارد كه آن را تعقّل كند ( يعنى خود عقل و عاقل و معقول است ) . اين بود دليل شيخ در اتّحاد عاقل به معقول . شيخ الرئيس در فصل نهم نمط هشتم « اشارات » ص 206 چاپ شيخ رضا در اثبات لذات عقلى ، راجع به كمالات و ادراكات آنها گويد : « كمال جوهر عاقل اين است كه در او جليّت حق اوّل به قدرى كه براى جوهر عاقل امكان دارد كه به واسطهء بهاى خاص خود بدان نائل شود متمثّل